تبليغاتX
الهی به امید تو
قالب وبلاگ

الهی به امید تو
به نام انکه نامش مروارید صدف دهان هاست 
Shakespeare Said :
شکسپیر گفت
I always feel happy, you know why?
من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟

Because I don't expect anything from anyone,
برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم،

Expectations always hurt .. Life is short .. So love your life ..
انتظارات همیشه صدمه زننده هستند .. زندگی کوتاه است .. پس به زندگی ات
عشق بورز ..

Be happy .. And keep smiling .. Just Live for yourself and ..
خوشحال باش .. و لبخند بزن .. فقط برای خودت زندگی کن و ..

Befor you speak » Listen
قبل از اینکه صحبت کنی » گوش کن

Befor you write » Think
قبل از اینکه بنویسی » فکر کن

Befor you spend » Earn
قبل از اینکه خرج کنی » درآمد داشته باش

Befor you pray » Forgive
قبل از اینکه دعا کنی » ببخش

Befor you hurt » Feel
قبل از اینکه صدمه بزنی » احساس کن

Befor you hate » Love
قبل از تنفر » عشق بورز

That's Life … Feel it, Live it & Enjoy it.
زندگی این است ... احساسش کن، زندگی کن و لذت ببر
[ شنبه 1391/01/26 ] [ 12:40 ] [ لپ گلی ] [ ]

بچه ای نزد شیوانا رفت (در تاریخ مشرق زمین شیوانا کشاورزی بود که او را استاد عشق و معرفت ودانایی می دانستند) و گفت : " مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید ."
شیوانا ..............
(ادامه مطلب)

ادامه مطلب
[ شنبه 1391/01/26 ] [ 12:37 ] [ لپ گلی ] [ ]

 

حسين بيشتر از آب تشنه لبيك بود

اما افسوس كه

به جاي

افكارش

زخمهاي تنش

را نشانمان دادند

و بزرگترين درد او را بي آبي معرفي كردند!

 

فرارسیدن ایام سوگواری حضرت سیدالشهدا تسلیت باد

التماس دعا

[ یکشنبه 1390/09/06 ] [ 10:40 ] [ لپ گلی ] [ ]

من شكست نمی خورم،

 

ایمان و دوست داشتن روئین تنم كرده اند

 

وقتی تنهای تنهایم كردند و دنیایم قفسی سیمانی چند وجب در چند وجب،

 

تنگ و تاریك مثل گور ،بریده از جهان و جهانیان،

 

دور از عالم زندگان و یادها و نامها نیز از خاطرم گریخته بودند،

 

در خالی ترین خلوت و مطلق ترین غیبت كه هیچ نبود و هیچ نمانده بود،

 

باز هم در آن خالی و خلاء محض چیزی داشتم ، درآن غیبت محض حضوری بود،

 

در آن بی كسی محض احساس میكردم كه چشمی مرا می نگرد، می پاید، دیده می شوم،حس می شوم

 

"بودن"ی در خلوت من حضور دارد، كس بی كسی ام را پر می كند،

 

در آن فراموش خانه ی نیستی و مرگ و تاریكی و وحشت یار تماشاگری دارم

 

كه یاد و وجود و حیات و روشنی را در رگهایم تزریق می كند،

 

حتی گاهی سلامش می كنم،

 

گاهی از او خجالت می كشم، گاهی از او چشم می زنم

 

مواظب اعمال و رفتار و افكار و حركات خویشم،

 

گاهی در آن قبر تنها خودم را برایش لوس می كنم،

 

از اینكه می بینم از من راضی است، از كارم خوشش آمده است به خودم می بالم، كیف می كنم،

 

خودخواهی ام اشباع می شود.

 

سرفرازم و مغرور و قوی و روشن و خوب

 


[ یکشنبه 1390/09/06 ] [ 10:36 ] [ لپ گلی ] [ ]

دکتر شریعتی انسان ها را به چهار دسته عمده تقسیم کرده است

آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند

عمده آدمها . حضورشان مبتنی به فیزیک است . تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند . بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند

آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند

مردگانی متحرک در جهان . خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند . بی شخصیت اند و بی اعتبار . هرگز به چشم نمی آیند . مرده و زنده اشان یکی است

آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند

آدمهای معتبر و با شخصیت . کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند . کسانی که همواره به خاطر ما می مانند . دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم

آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم هستند

شگفت انگیز ترین آدمها . در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم . اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم . باز می شناسیم . می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند .ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان  اما وقتی در برابرشان قرار می گیریم .قفل بر زبانمان می زنند . اختیار از ما سلب میشود . سکوت می کنیم و غرقه در حضور آنان مست می شویم و درست در زمانی که می روند یادمان می آیدکه چه حرفها داشتیم و نگفتیم . شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.


[ یکشنبه 1390/09/06 ] [ 10:23 ] [ لپ گلی ] [ ]

می توانی خوشحال باشی، چون من دختر کم توقعی هستم...

اگر می گویم باید تحصیل کرده باشی، فقط به خاطر این است که بتوانی خیال کنی بیش تر از من می فهمی!

اگر می گویم باید خوش قیافه باشی، فقط به خاطر این است که همه با دیدن ما بگویند "داماد سر است!" و تو اعتماد به نفست هی بالاتر برود!

اگر می گویم باید ماشین بزرگ و با تجهیزات کامل داشته باشی، فقط به این خاطر است که وقتی هر سال به مسافرت دور ایران می رویم، توی ماشین خودمان بخوابیم و بی خود پول هتل ۵ستاره ندهیم!

اگر از تو خانه می خواهم، به خاطر این است که خود را در خانه ای به تو بسپارم که تا آخر عمر در و دیوار آن، خاطره اش را برایم حفظ کنند و هر گوشه اش یادآور تو باشد!

اگر عروسی آن چنانی می خواهم، فقط به خاطر این است که فرصتی به تو داده باشم تا بتوانی به من نشان بدهی چقدر مرا دوست داری و چقدر منتظر شب عروسیمان بوده ای.

اگر دوست دارم ویلای اختصاصی کنار دریا داشته باشیم، فقط به خاطر این است که از عشق بازی کنار دریا خوشم می آید...!

اگر می گویم هر سال برویم یک کشور را ببینیم، فقط به خاطر این است که سال ها دلم می خواست جواب این سوال را بدانم که آیا واقعا "به هر کجا که بروی آسمان همین رنگ است؟!"

اگر تو به من کمک نکنی تا جواب سوالاتم را پیدا کنم، پس چه کسی کمکم کند؟

اگر از تو توقع دیگری ندارم، به خاطر این است که به تو ثابت کنم چقدر برایم عزیزی! و بالاخره...

اگر جهیزیه چندانی با خودم نمی آورم، فقط به خاطر این است که به من ثابت شود تو مرا بدون جهیزیه سنگین هم دوست داری و عشقمان فارغ از رنگ و ریای مادیات است!

 

[ یکشنبه 1390/08/15 ] [ 16:22 ] [ لپ گلی ] [ ]
خدايا !

اين من و دستان من...

اين من و تمام وجود كوير و تشنه من...

سيرابشان كن از درياي عفو و بخشش و معرفتت...

...

و تيغ قرباني كردن در دستم ده براي سر بريدن از دنيا و مافيها...


پ.ن:ببار، بباران نور عرفات را بر جان بي جان ما...  
[ یکشنبه 1390/08/15 ] [ 16:8 ] [ لپ گلی ] [ ]
پدر عزیزم، با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو با Stacy پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. Stacy چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز ، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.
با عشق،
پسرت،
John
پاورقی : پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه Tommy.
 
 فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه.
 
 دوسِت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.

[ دوشنبه 1390/08/02 ] [ 12:3 ] [ لپ گلی ] [ ]
و اما

در مورد ضرب المثل (خر ما از کره گی دم نداشت!!)


ادامه مطلب
[ دوشنبه 1390/08/02 ] [ 11:59 ] [ لپ گلی ] [ ]
چقدر این قفس برایم تنگ است

من تاب تنگنا ندارم!

کو آن مرکب زرین موی افسانه ای که از جانب غرب آمد

و جد مرا از گورش نجات داد و برد؟

به آسمان برد

به جانب غرب برد

آه !کی خواهد آمد؟

که بیاید و فرزند او را نیز

که در این تنگنای گور رنج میبرد رها کند

نجاتش دهد و به جانب غرب برد

به جانب آزادی

به سوی افق های باز و آزاد و مهربان

غرب ای بهشت موعود ما!

آیا به نجات من هم میاندیشی؟

دکتر علی شریعتی

[ یکشنبه 1390/07/10 ] [ 16:12 ] [ لپ گلی ] [ ]

انسان سه راه دارد:

 

راه اول از انديشه مي‌گذرد،

اين والاترين راه است، راه انسان هاي بزرگ.

 

و راه سوم از تجربه مي‌گذرد

اين تلخ‌ترين راه است، راه انسان هاي متوسط.

 

راه دوم از تقليد مي‌گذرد،

اين آسان‌ترين راه است، راه انسان هاي كوچك.

 

* کنفوسيوس *
[ یکشنبه 1390/07/10 ] [ 16:9 ] [ لپ گلی ] [ ]
دو پرنده‌ی بی‌طاقت در سینه‌ات آواز می‌خوانند.
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب‌ها را گواراتر کند؟


تا در آیینه پدیدار آیی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکه‌ها و دریاها را گریستم
ای پری‌وارِ در قالبِ آدمی
که پیکرت جز در خُلواره‌ی ناراستی نمی‌سوزد! ــ
حضورت بهشتی‌ست
که گریزِ از جهنم را توجیه می‌کند،
دریایی که مرا در خود غرق می‌کند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم.


و سپیده‌دم با دست‌هایت بیدار می‌شود
[ چهارشنبه 1390/07/06 ] [ 18:41 ] [ لپ گلی ] [ ]
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست
.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست
.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی
.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود
.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت
...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد


[ سه شنبه 1390/07/05 ] [ 17:18 ] [ لپ گلی ] [ ]

 مرد جوان در مراسم نیایش شبانه شرکت کرده بود.کشیش به حاضرین سفارش می کرد به سخن خدا گوش فرا دهند و از ندای او اطاعت کنند.مرد جوان که نمی توانست شگفتی خود را پنهان کند پرسید:چگونه خداوند با انسان سخن می گوید؟ پس از پایان مراسم او به همراه عده ای از دوستانش برای صرف قهوه و خوردن کیک پای سیب به یک تریا رفتند و در آنجا به بحث در مورد این موضوع پرداختند.عده ای در این مورد که خداوند چگونه به طرق مختلف با آنها ارتباط برقرار کرده است سخن گفتند.حدود ساعت ده شب مرد جوان با اتومبیل خود راهی منزل شد.او که درون اتومبیل نشسته بود لب به دعا گشود و گفت:خدایا...اگر واقعا با مردم سخن می گویی پس همین الان با من صحبت کن.من گوش خواهم داد و همه ی تلاشم را برای اجرای فرمانت به کار خواهم بست.در حالی که او در خیابانهای خلوت شهر می راند ناگهان فکر عجیبی به ذهنش رسید.این که توقف کند و یک ظرف چهار لیتری شیر بخرد.او سرش را تکان داد و گفت:خدایا! تو این طور می خواهی؟...هیچ پاسخی دریافت نکرد.بنابراین به راه خود به سوی خانه ادامه داد.اما فکر خرید یک ظرف شیر بار دیگر به ذهنش خطور کرد.مرد جوان به یاد ماجرای هاجر و حضرت اسماعیل افتاد.سپس زیر لب گفت:بسیار خوب خدای من! اگر این ندای توست پس من یک ظرف شیر می خرم.اجرای این فرمان چندان مشکل به نظر نمی رسید.او همیشه مشتری شیر بود.بنابراین توقف کرد و پس از خرید یک ظرف چهار لیتری شیر به سوی خانه به راه افتاد.پس از عبور از خیابان هفتم ندایی در درون به وی گفت:به سمت پایین خیابان برو.او با تردید تقاطع را پشت سر گذاشت.بار دیگر ندای درون او را به تغییر مسیر دعوت کرد.در تقاطع بعدی او دور زد و به سوی پایین خیابان هفتم به راه افتاد.سپس به شوخی در دل گفت:بسیار خوب خدای من ! اطاعت می کنم.او پس از پشت سر گذاشتن چند بلوک ساختمانی احساس کرد که باید بایستد.اتومبیل را کنار خیابان نگه داشت و نگاهی به اطراف انداخت.او در منطقه ی متوسط از نظر اقتصادی قرار داشت.مغازه ها بسته بودند و خانه ها چنان در تاریکی غرق شده بودند که گویی ساکنانش به خواب عمیقی به سر می برند.بار دیگر ندای درون او را به خود آورد:برو و ظرف شیر را به ساکنان ساختمان آن طرف خیابان بده.مرد جوان نگاهی به خانه ی مقابلش انداخت .خانه در تاریکی فرو رفته بود و به نظر ساکنانش در خواب بودند.مرد جوان در اتومبیل خود را باز کرد و پیاده شد.اما بار دیگر روی صندلی نشست و با خود گفت:خدایا... این دیوانگی ست.این آدم ها خوابند و اگر من آنها را بیدار کنم از دستم به شدت عصبانی می شوند و من در نظر آنها احمق جلوه خواهم کرد.اما بار دیگر احساس کرد که باید برود و شیر را به ساکنان آن خانه بدهد.سرانجام او دوباره در را باز کرد و گفت:بسیار خوب خدای من ! اگر این ندای توست من به آن خانه میروم و این ظرف شیر را به آنها می دهم.اگر تو مقدر کرده ای که من مثل یک آدم دیوانه به نظر برسم بسیار خوب من آماده ام که اطاعت کنم.او قدم زنان به آن طرف خیابان رفت و زنگ خانه را به صدا در آورد.پس از لحظه ای صدایی از داخل خانه شنیده شد.صدای مردی که فریاد می زد:کیست؟چه می خواهی؟سپس قبل از آنکه مرد جوان بتواند بگریزد در باز شد.مرد میانسالی با پیراهن و شلوار جین در آستانه ی در ایستاده بود.به نظر تازه از خواب بیدار شده بود.نگاه عجیبی در چهره داشت و ظاهرا از حضور غریبه ای در مقابل خانه ی خود خوشحال نبود.با اشاره به ظرف پرسید:آن چیست؟ مرد جوان ظرف را به دستش داد و گفت:این ظرف شیر متعلق به شماست.چشمان مرد میانسال گرد شد.او بلافاصله ظرف را گرفت و با عجله به داخل دوید در حالی که با صدای بلند به زبان اسپانیایی سخن می گفت.دقایقی بعد از داخل اتاقی در انتهای هال زنی همراه با ظرف شیر بیرون آمد و به طرف آشپزخانه رفت.شوهرش که بچه ای گریان را بغل گرفته بود او را دنبال می کرد.مرد میانسال به شدت می گریست.او با گریه گفت:این ماه وضع مالی مان به خاطر پرداخت برخی از بدهی ها به شدت خراب شد و ما دیگر هیچ پولی در بساط نداشتیم.ما حتی نتوانستیم برای بچه مان شیر بخریم.من فقط دعا کردم و از خداوند خواستم که به من نشان دهد چطور مقداری شیر تهیه کنم.همسرش از آشپزخانه با صدای بلند ادامه داد:من از خداوند خواستم فرشته ای را با مقداری شیر در این شب عید برایمان بفرستد.آیا تو یک فرشته هستی؟ مرد جوان دست به جیب برد و همه ی پول کیفش را در آورد و در میان دستهای مرد میانسال گذاشت.سپس بدون کلامی برگشت و در حالی که مانند ابر بهار می گریست به طرف اتومبیلش رفت.او حالا خیلی خوب می دانست که خداوند همچنان به دعاها جواب میدهد و با بندگان خود سخن می گوید.

[ سه شنبه 1390/07/05 ] [ 17:3 ] [ لپ گلی ] [ ]
فرازهايي از دعاي وداع امام سجاد(ع) با ماه رمضان:

بدرود اي بزرگترين ماه خداوند و اي عيد اولياي خدا...

بدرود اي ماه دست يافتن به آرزوها...

بدرود اي ياريگر ما كه در برابر شيطان ياريمان دادي...

بدرود اي كه هنوز فرانرسيده از آمدنت شادمان بوديم و هنوز رخت برنبسته از رفتنت اندوهناك.....

صداي پاي عيد مي آيد و دل مؤمن بر سر دوراهي آمدن عيد رمضان و رفتن ماه رمضان بلاتكليف است...

از آمدن آن يك دل شاد باشد يا از رفتن اين يك محزون؟

عيد فطر پاكترين و عيدترين عيدهاست چراكه پاداش يك ماه عبادت و شست و شوي جان در نهر پاك رمضان است

عيد فطر عيد پايان يافتن رمضان نيست، عيد برآمدن انساني نو از خاكسترهاي خويشتن خويش است..

رمضان كوره ايست كه هستي انسان را ميسوزاند و آدمي نو با جاني تازه از آن سر بر مي آورد..

فطر شادي و دست افشاني بر رفتن رمضان نيست برآمدن روز نو، روزي نو و انساني نو است..

خداوندا تو را شاكريم كه يك ماه ميهمان و اين اجازه را به ما دادي تا سحرها عاشقانه با تو سخن بگوييم و درد دلمان را با تو بگوييم و اكنون روز اول شوال را بر ما عيد گرداندي

عيد بر عاشقان مباركباد

[ سه شنبه 1390/06/08 ] [ 21:52 ] [ لپ گلی ] [ ]
اگرچه...

او يوسف دلرباي زهراست،

با هيچ گهر خريدني نيست

با ديده ي از گناه لبريز،

آن روي چو ماه ديدني نيست

ولي....

تو مگو مارا بدان شه بار نيست،

با كريمان كارها دشوار نيست

اوست كه در انتظار توست تا پرده غيبت را بدري و چهره دل آرايش را به مشاهده بنشيني، او غايب نيست، از هر حاضري حاضرتر است، اين تويي كه غايبي تو بايد حاضر شوي، او منتظر توست.....

زادروز مهدي موعود (عج) مصلح كل، يادگار پيامبران و امامان تهنيت باد

[ یکشنبه 1390/04/26 ] [ 2:36 ] [ لپ گلی ] [ ]
چقدر عجیبه تا مریض نشی کسی برات گل نمیاره....

تا گریه نکنی کسی نوازشت نمیکنه .........

تا فریاد نکشی کسی به طرفت بر نمیگرده .........

تا قصد رفتن نکنی کسی به دیدنت نمیاد......

و تا وقتی نمیری کسی تو رو نمی بخشه ...........

 

 

اگر روزی شاد بودی ‌بلند نخند

که غم بیدار نشه !

و اگه یه روز غمگین بودی

آروم گریه کن!

تا شادی نا امید نشه!

[ سه شنبه 1390/03/31 ] [ 13:31 ] [ لپ گلی ] [ ]
عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی
دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است
دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج می گیرد

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند

عشق طوفانی و متلاطم است
دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت

عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست
دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین می کند و باخود به قله ی بلند اشراق می برد

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد

عشق یک فریب بزرگ و قوی است
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بي انتها و مطلق

عشق در دریا غرق شدن است
دوست داشتن در دریا شنا کردن

عشق بینایی را می گیرد
دوست داشتن بینایی می دهد

عشق خشن است و شدید و ناپایدار
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار

عشق همواره با شک آلوده است
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر

از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر می شویم
از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر

عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق می کشاند
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد

عشق تملک معشوق است
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد و می خواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشندشش

در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که:”هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”

عشق معشوق را طعمه ی خویش می بیند
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور می گردد

دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است ، که از جنس این عالم نیست

[ سه شنبه 1390/03/31 ] [ 13:23 ] [ لپ گلی ] [ ]

پادشاهی بود که در کنار قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گل‌ها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود. هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود.

تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، او در اولین فرصت به دیدن باغش رفت. اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد. تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند.

او رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سر سبز بود، کرد و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است؟

درخت به او پاسخ داد: من به درخت سیب نگاه می‌کردم و باخودم گفتم که من هرگز نمی‌توانم مثل او چنین میوه‌هایی زیبایی بار بیاورم و با این فکر چنان احساس نارحتی کردم که شروع به خشک شدن کردم.

پادشاه به نزدیک درخت سیب رفت، اما او نیز خشک شده بود ...! پادشاه علت را پرسید و درخت سیب پاسخ داد: با نگاه به گل سرخ و احساس بوی خوش آن، به خودم گفتم که من هرگز چنین بوی خوشی از خود متصاعد نخواهم کرد و با این فکر شروع به خشک شدن کردم.

از آنجایی که بوته یک گل سرخ نیز خشک شده بود. وقتی که علت آن پرسیده شد، او چنین پاسخ داد: من حسرت درخت افرا را خوردم، چرا که من در پاییز نمی‌توانم گل بدهم. پس از خودم نا امید شدم و آهی بلند کشیدم. همین که این فکر به ذهنم خطور کرد، شروع به خشک شدن کردم.

پادشاه در ادامه گردش خود در باغ متوجه گل بسیار زیبایی شد که در گوشه‌ای از باغ روییده بود. او از گل علت شادابی‌اش را جویا شد. گل چنین پاسخ داد:

ابتدا من هم شروع به خشک شدن کردم، چرا که هرگز عظمت درخت صنوبر را که در تمام طول سال سر سبزی خود را حفظ می‌کرد نداشتم، و از لطافت و خوش بویی گل سرخ نیز برخوردار نبودم، با خودم گفتم: اگر پادشاه که این قدر ثروتمند، قدرتمند و عاقل است و این باغ به این زیبایی را پرورش داده است، می‌خواست چیزی دیگری جای من پرورش دهد، حتماً این کار را می‌کرد. بنابراین اگر او مرا پرورش داده است، حتماً می‌خواسته است که من وجود داشته باشم. پس از آن لحظه به بعد تصمیم گرفتم تا آنجا که می‌توانم زیباترین موجود باشم.

[ جمعه 1390/02/30 ] [ 11:28 ] [ لپ گلی ] [ ]
زمان سلطان محمود مي كشتند كه "شيعه " است .
زمان شاه سليمان مي كشتند كه " سني " است .
زمان ناصرالدين شاه مي كشتند كه "بابي " است .
زمان محمد علي شاه مي كشتند كه " مشروطه طلب " است .
زمان رضا خان مي كشتند كه " مخالف سلطنت مشروطه " است .
زمان پسرش مي كشتند كه " خرابكار " است .
امروز توي دهنش ميزنند كه " منافق " است .
و فردا وارونه بر خرش مي نشانند و شمع آجين اش ميكنن كه

" لا مذهب " است .

اگر اسم و اتهامش را در نظر نگيريم چيزي عوض نميشود .
توي آلمان هيتلري مي كشتند كه " يهودي " است .
حالا توي اسرائيل مي كشند كه " طرفدار فلسطيني " است .
عرب ها مي كشند كه" جاسوس صهيونيست " هاست .
صهيونيست ها مي كشند كه "فاشيست " است .
فاشيست ها مي كشند كه "كمونيست " است .
كمونيست ها مي كشند كه " آنارشيست " است .
روس ها مي كشند كه " پدر سوخته از چين حمايت مي كند "
چيني ها مي كشند كه "حرامزاده سنگ روسيه را به سينه ميزند ".
مي كشند و مي كشند و مي كشند....
.
.
.
چه قصاب خانه ايست اين دنياي بشريت ....

( زنده یاد احمد شاملو)

[ سه شنبه 1390/02/27 ] [ 21:18 ] [ لپ گلی ] [ ]
خواب ديدم در ساحل با خدا قدم مي زنم. بر پهنه آسمان صحنه هايي از زندگي ام برق زد...
در هر صحنه دو جفت جاي پا روي شن ديدم. يکي متعلق به من و ديگری متعلق به خدا...
وقتي آخرين صحنه در مقابلم برق زد به پشت سر و به جاي پاهاي روي شن نگاه کردم...
متوجه شدم که چندين بار در طول مسير زندگي ام فقط يک جفت جاي پا روي شن بوده است...
همچنين متوجه شدم که اين در سخت ترين و غمگين ترين دوران زندگي ام بوده است...
اين برايم واقعا ناراحت کننده بود و درباره اش از خدا سوال کردم: “خدايا تو...
تو گفتي اگر دنبال تو بيايم در تمام راه با من خواهي بود. ولي ديدم در سخت ترين دوران زندگي ام فقط يک جاي پا وجود داشت. نمي فهمم چرا هنگامی که بيش از هر وقت ديگر به تو نياز داشتم مرا تنها گذاشتي.”
خدا پاسخ داد: بنده بسيار عزيزم من در کنارت هستم وهرگز تنهايت نخواهم گذاشت. اگر در آزمون ها فقط يک جفت جاي پا ديده بود زماني بود که تو رادرآغوشم حمل مي کردم.
[ دوشنبه 1390/02/19 ] [ 10:21 ] [ لپ گلی ] [ ]

در Malachi آیه 3:3 آمده است:
او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست.»
 
این آیه برخی از خانمهای کلاس انجیل  خوانی را دچار سردرگمی کرد. آنها نمی‌دانستند که این عبارت در مورد ویژگی و ماهیت خداوند چه مفهومی می‌تواند داشته باشد. از این رو یکی از خانمها پیشنهاد داد فرایند تصفیه و پالایش نقره را بررسی کند و نتیجه را در جلسه بعدی انجیل خوانی به اطلاع سایرین برساند.
همان هفته با یک نقره‌کار تماس گرفت و قرار شد او را درمحل کارش ملاقات کند تا نحوه کار او را از نزدیک ببیند. او در مورد علت علاقه خود، گذشته از کنجکاوی در زمینه پالایش نقره چیزی نگفت.
وقتی طرز کار نقره کار را تماشا می‌کرد، دید که او قطعه‌ای نقره را روی آتش گرفت و گذاشت کاملاً داغ شود. او توضیح داد که برای پالایش نقره لازم است آن را در وسط شعله، جایی که داغتر از همه جاست نگهداشت تا همه ناخالصی‌های آن سوخته و از بین برود.
زن اندیشید ما نیز در چنین نقطه داغی نگه داشته می‌شویم. بعد دوباره به این آیه که می‌گفت: «او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست» فکر کرد. از نقره‌کار پرسیدآیا واقعاً در تمام مدتی که نقره در حال خلوص یافتن است، او باید آنجا جلوی آتش بنشیند؟
مرد جواب داد بله، نه تنها باید آنجا بنشیند و قطعه نقره را نگهدارد بلکه باید چشمانش را نیز تمام مدت به آن بدوزد. اگر در تمام آن مدت، لحظه‌ای نقره را رها کند، خراب خواهد شد.
زن لحظه‌ای  سکوت کرد. بعد پرسید: «از کجا می‌فهمی نقره کاملاً خالص شده است؟» مرد خندید و گفت: «خوب، خیلی راحت است. هر وقت تصویر خودم را در آن ببینم.»
اگر امروز داغی آتش را احساس می‌کنی، به یاد داشته باش که خداوند چشم به تو دوخته و همچنان به تو خواهد نگریست تا تصویر خود را در تو ببیند.
این مطلب را منتقل کنید. همین حالا کسی محتاج این است تا بداند که خدا در حال نگریستن به اوست و او در حال گذراندن هر شرایطی که باشد، در نهایت فردی بهتر خواهد بود. «زندگی چون یک سکه است. تو می‌توانی آن را هر طور که بخواهی خرج کنی، اما فقط یک بار.»

[ پنجشنبه 1390/02/08 ] [ 21:38 ] [ لپ گلی ] [ ]
با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه، رختخواب خريد ولي خواب نه، ساعت خريد ولي زمان نه، مي توان مقام خريد ولي احترام نه، مي توان کتاب خريد ولي دانش نه، دارو خريد ولي سلامتي نه، خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ، مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه.
آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي.
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است.
آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت.
آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم.
آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم
[ سه شنبه 1390/02/06 ] [ 16:37 ] [ لپ گلی ] [ ]
استاد دانشگاه با اين سوال شاگردانش را به يک چالش ذهني کشاند .

آيا خدا هر چيزي را که وجود دارد خلق کرد؟

شاگردي با قاطعيت تمام پاسخ داد "بله آقا"

استاد پرسيد: آيا خدا همه چيز را خلق کرد؟

شاگرد : بله استاد

استاد : اگر خدا همه چيز را خلق کرده پس او نيز شيطان را هم نيز خلق کرده.چون شيطان نيز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمايانگر صفات ماست خدا نيز شيطان است.

شاگرد: آرام نشست و جوابي نداد.استاد با رضايت از خودش خيال کردبار ديگر توانست ثابت کند که عقيده به مذهب افسانه وخرافه اي بيش نيست.

شاگردي ديگر دستش را بلند کردوگفت: "استاد مي توانم سئوالي از شما بپرسم؟

استاد : البته

شاگرد: استاد سرما وجود دارد؟

استاد: اين چه سئوالي است البته که وجود دارد

شاگرد گفت : در واقع سرما وجود ندارد . مطابق قانون فيزيک چيزي که در حقيقت ما به عنوان سرما از آن ياد ميکنيم نبود گرما است.هر موجود يا شيئي را مي توان مطالعه و آزمايش کرد وقتي که انرژي داشته باشد يا آن را انتقال دهد يا آن را دارا باشد.صفر مطلق (F 460-) نبود کامل گرماست.تمام مواد در اين دما بدون حيات وبازده مي شوند.سرما وجود ندارد .اين کلمه را بشر براي اينکه توصيفي از نبودن گرما داشته باشد خلق کرد.

شاگرد ادامه داد تاريکي وجود دارد؟

استاد : البته که وجود دارد.

شاگرد: گفت دوباره اشتباه کرديد آقا. تاريکي هم وجود ندارد. در واقع تاريکي نبودن نور است. نور چيزي است که مي توان آن را مطالعه و آزمايش کرد. اما تاريکي را نمي توان .در واقع با قانون نيوتن مي توان نور را به رنگ ها ي مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد.اما شما نمي توانيد تاريکي را اندازه بگيريد.شما چطور مي توانيد ثابت کنيد يک فضاي به خصوص چه ميزان تاريکي دارد؟تنها کاري که مي کنيد ميزان وجود نور در آن فضا را اندازه بگيريد درست است؟تاريکي واژه اي است که بشر براي توصيف زماني که نور وجود ندارد به کار ميبرد

در آخر شاگرد سئوال کرد استاد شيطان وجود دارد؟ زياد مطمئن نبود.

استاد: البته همانطور که قبلا" هم گفتم ما او را هر روز ميبينيم ...او هر روز در مثال هايي از رفتار هاي غير انساني بشر به همنوع خود ديده ميشود او در جنايت ها و خشونت هايي که در سراسر دنيا اتفاق مي افتد وجود دارد.اينها نمايانگر هيچ چيز جز شيطان نيست.

و آن شاگرد پاسخ داد : شيطان وجود ندارد آقا.يا حداقل در نوع خود وجود ندارد . شيطان را به سادگي مي توان نبودن خدا دانست. درست مثل تاريکي و سرما.کلمه اي که بشر خلق کرد تا توصيفي از نبود خدا داشته باشد .خدا شيطان را خيق نکرد.شيطان نتيجه آن چيزي است که وقتي انسان عشق به خدا را در قلب خود حاضر نبيند مثل سرما که وقتي اثري از گرما نيست خود به خود به وجود مي ايد و تاريکي که در نبود نور مي آيد.

نام آن شاگرد تيز هوش کسي نبود جز آلبرت اينيشتين.

 

[ سه شنبه 1390/02/06 ] [ 16:35 ] [ لپ گلی ] [ ]
خداوند از تو نخواهد پرسید که چرا اتومبیل سوار می شدی

بلکه خواهد پرسید که چند نفر را که وسیله نقلیه نداشتند به مقصد رساندی ؟

خداوند از تو نخواهد پرسید زیر بنای خانه ات چند متر بود

بلکه خواهد پرسید به چند نفر در خانه ات خوش آمد گفتی ؟

خداوند از تو نخواهد پرسید بالا ترین میزان حقوق تو چقدر بود

بلکه خواهد پرسید ایا سزاوار گرفتن آن بودی ؟

خداوند از تو نخواهد پرسید عنوان و مقام شغلی تو چه بوده

بلکه خواهد پرسید ایا آن را به بهترین نحو انجام دادی ؟

خداوند از تو نخواهد پرسید چه تعداد دوست داشتی

بلکه خواهد پرسید برای چند نفر دوست و رفیق بودی ؟

خداوند از تو نخواهد پرسید درچه منطقه ای زندگی می کردی

بلکه خواهد پرسید چگونه با همسایگانت رفتار کردی ؟

خداوند از تو نخواهد پرسید پوست تو چه رنگ بود

بلكه خواهد پرسيد كه چگونه انساني بودي ؟

خداوند از تو نخواهد پرسيد چرا اين قدر طول كشيد تا به جست وجوي رستگاري بپردازي؟

بلكه با مهرباني تو را بجاي دروازه هاي جهنم به عمارت بهشتي خود خواهد برد.


[ سه شنبه 1390/02/06 ] [ 16:32 ] [ لپ گلی ] [ ]
مارتين لوتر، بنيان گذار مذهب پرتستان با دشواري ها ورنج هاي بسيار روبه رو بود . روزي همسر او متوجه شد كه شوهرش غرق دراندوه ونا اميدي است.

او زن با درايتي بود، بنابراين با ديدن ياس شوهرش لباس سياه پوشيد و در برابر او ايستاد.مارتين لوتر پرسيد : چرا سياه پوشيده اي ؟

همسرش با آرامي پاسخ داد : نمي داني كه او مرده است؟

مارتين لوتر پرسيد : چه كسي مرده است ؟

همسرش گفت : خدا!

لوتر با حيرت پرسيد : چگونه مي تواني چنين حرفي را بر زبان بياوري ؟ چطور ممكن است كه خدا بميرد ؟

همسرش جواب داد : اگر خدا نمرده است ، پس چرا تو اين قدر غمگين و نا اميد هستي ؟

مارتين لوتر بي درنگ متوجه اشتباه خود شد ،از اين رو لبخندي برلبانش نشست وگفت : بله ، نااميدي كار شيطان است!


[ سه شنبه 1390/02/06 ] [ 16:30 ] [ لپ گلی ] [ ]
سلام.

با عرض پوزش از این تاخیر طولانی سال نو رو بهتون تبریک میگم. سال خوبی رو براتون آرزو میکنم همراه با سلامتی و موفقیتهای روزافزون

موفق و پیروز باشید

 

عید است ولی بدون او غم داریم

عاشق شده ایم و عشق را کم داریم

ایکاش که این عید ظهورش برسد

اینگونه هزار عید باهم داریم...

 

[ چهارشنبه 1390/01/17 ] [ 11:29 ] [ لپ گلی ] [ ]
مهربان باش



مردم اغلب بی انصاف، بی منطق و خود محورند، ولی آنان را ببخش.



اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند، ولی مهربان باش.



اگر موفق باشی دوستان دروغین و دشمنان حقیقی خواهی یافت، ولی موفق باش.



اگر شریف و درستکار باشی فریبت می دهند، ولی شریف و درستکار باش.



آنچه را در طول سالیان سال بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند، ولی سازنده باش.



اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند، ولی شادمان باش.



نیکی های درونت را فراموش می کنند، ولی نیکوکار باش.



بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد.



و در نهایت می بینی هر آنچه هست همواره میان "تو و خداوند" است نه میان تو و مردم.



دکتر علی شریعتی
[ شنبه 1389/12/21 ] [ 22:41 ] [ لپ گلی ] [ ]
جوان ثروتمندي نزد عارفي رفت و از او اندرزي براي زندگي نيک خواست.
عارف او را به کنار پنجره برد و پرسيد: چه مي بيني؟
گفت: آدم هايي که مي آيند و مي روند و گداي کوري که در خيابان صدقه مي گيرد.
بعد آينه بزرگي به او نشان داد و باز پرسيد: در آينه نگاه کن و بعد بگو چه مي بيني؟
گفت: خودم را مي بينم.
عارف گفت: ديگر ديگران را نمي بيني!

پندها:
آينه و پنجره هر دو از يک ماده ي اوليه ساخته شده اند، شيشه. اما در آينه لايه ي نازکي از نقره در پشت شيشه قرار گرفته و در آن چيزي جز شخص خودت را نمي بيني.
اين دو شي شيشه اي را با هم مقايسه کن. وقتي شيشه فقير باشد، ديگران را مي بيند و به آن ها احساس محبت مي کند. اما وقتي از نقره (يعني ثروت) پوشيده مي شود، تنها خودش را مي بيند.
تنها وقتي ارزش داري که شجاع باشي و آن پوشش نقره اي را از جلو چشم هايت برداري، تا بار ديگر بتواني ديگران را ببيني و دوستشان بداري.
[ دوشنبه 1389/12/16 ] [ 16:46 ] [ لپ گلی ] [ ]

پروردگارا !

تو همان کسی هستی که بی حساب ، بی آنکه شایستگی و لیاقتم راآزموده باشی ،عطا نموده ای و من بنده ی ناسپاسی که داشته هایم را از آن خود و ابدی می پندارم...

 

معبودا !

هرصبح پلک هایم باگرمای نوازش دست مهربان خورشید ازهم گشوده می شود و شبانگاهان پژواک سکوت شبانه در دل چادرپرستاره شب دل انگیزترین لالایی ها را درگوش دلم زمزمه می کند...

هنوز شور زندگی دربندبند وجودم به فرداهای نیامده امیدوارم می سازد...

هنوز ماه  هست...درخت هست...کوههای پوشیده از برف، پرنده و آسمان هست...

سلامتی و خانه ی گرم و آغوش پرمهر مادر،هم هست...

 

خدایم !

پس غریق کدامین مرداب متعفن روزمرگی هایم گشته ام ...کدام سخاوت تو علف های هرز نخوتم را بارور ساخته ... دست پلید ابلیس فراموشی از آستین کدامین همنشین نابکاری این چنین به زنجیرم کشیده که روزهاست زبانم به ستایشت گشوده نشده؟؟؟

 

[ یکشنبه 1389/12/01 ] [ 17:17 ] [ لپ گلی ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ
امکانات وب

.

Online Online User
بک لينک